ما را چه غم امروز که معشوقه به کام است


عالم به مراد دل و اقبال غلام است

صیدی که دل خلق جهان بود بدامش


المنته لله که امروز بدامست

ازطاق دو ابروی تو ای کعبهٔ مقصود


خلقی بگمانند که محراب کدامست

چشم تو اگر خون دلم ریخت عجب نیست


او را چه توان گفت که او مست مدامست

خسرو که سلامت نکند عیب مگیرش


عاشق که ترا دید چه پروای سلامست